من بینظرم....

خرید بک لینک
از خوب بلندشدمگاه می اندیشم آنقدر به تو نزدیک شده ام که ترسهای از دست دادنت از بین رفته استآنقدر مهر تو در دلم رفته است که 10 سال بودن ما با هم، هم دیگر اضطرابی ایجاد نمیکندآنقدر به نو نزدیک شده ام که میخواهم تو را هم مثل خودم معلم کنمجهیزیه را باهم میخریم... راه می رویم از انقلاب تاازادی، از شوش تا بهارستان، از کاخ سعدآباد تا پارک وی.....و ما راهی نو ایجاد میکنیم تا فردایی بهتر بسازیم....نمی دانم این راه به کجا میرود... چه ذوق و شوقی داریم... چه کودکانه میخندیم دست هم را میگیریم... همدیگر را میبوسیم و..... حال خوبی است امروز و که میداند فردا چه خبر است... دوشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۲ ×× 1:13 ×× پارسیفال ×× من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 17:21

امروز با خودم قرار گذاشتم بابت تمام اموالی که پیشم بودند به صاحبشان برسانماول رفتم خانهکتابدارمنیریه شیما نبود ولی حالم عالی بوداحتمالا اینستاگرامشو پیدا کنم و بگم کتابشو فروختم و چجوری بهش برگردونمبعدش رفتم خوابگاهی که بدترین روزهای عمرمو در اونجا گذروندم و دست آخر رها شدم...عجیب هیچی عوض نشده و بچه های دوسال پیشم هنوز بودند! دفتر خاطراتم نبود و من فقط اتو را گذاشتم و رفتم و دلتنگ تکتم شدم، حتی به بالا نرفتم تا هلیامو بقیه رو خبری بگیرم...ایمان و شیما هم جوابی ندادند تا تسبیح مادر مهران رابدم...کتابهایی که برای پرنیان میخواندم را خریدم و عجیب ما آدمها چقدر فرصت کمی داریم برای ماندن و بودن باهم و بعد خاطره ای و عد از چند سال فراموش میشویم...خدایا شکرت مرا از آن جهنم و حصار نجات دادی و استاد را کنارم گذاشتی و الان هم در خانه خودم مینویسم....11سال در بند و اسارت و دنبال خانه تا دست آخر، عشقی تو را رهایی بخشد..میخوام تغییرات زیادی در زندگیم بگذارم..زبان آلمانیکتاب خواندنورزشیوگانوشتنموسیقیتئاترخودشناسیکارتربیت مربیزبان انگلیسیمشاورهروش اموزشیپیداکردن دانشگاه آلمانیامتحان زبان آلمانیمعنویتغذاخوابس.ک..و هرچه مرا بهتر میکند... سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۲ ×× 1:5 ×× پارسیفال ×× من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 17:21

وکیلی که می گرید... و سفر تمام شد بسوی خانهده مرداد تا بیست و یکم شهریورماهآزمون استخدامی آموزش و پرورش را دادمخانه پیداکردیمدادگاه رفتیمفرش خریدیمدعوا کردیمعشق ورزیدیمبیشتر و عمیقتر فهمیدیم مال هم هستیملباس عقد و مانتو نامزدی تهیه کردمکلی لباس خریدمو همه چیز را برای ازدواج آماده کردیمچهره ی خندان، بازیگوشی کودکانه، شیطونی و تلاش برای بهبود همه چیز ما را کنار هم مصممتر قرار دادزیبایی ها را دیدیم و کنار هم قرار گرفتیم...بحث ما بر سر مهریه استفکرمیکنم بیشتر از یکسال به بازنشستگی اش مانده باشدمنم اگر زبان آلمانی را بخوانم وتستداف قبول بشم بهانه ای برای آلمان نرفتن نداریم..تصمیم گرفتم 6 ماه آینده بیشتر سرم در کتاب باشدو برای آزمون آماده باشمروی خودم کار کنم و حال جسمی و روحیم خوب شود تا ازدواجی نو کنم با استاد و باخودمکینه و نفرت از رها را حل کنمشرایطم را درست کنمو امروز وکیلی دیدم که گریه میکرد و میگفت برادرم به من توهین کرد و او را رها کن و شکایت نکن...نمیدانم چندروزی مهلت میخواهم باخودم تنها باشم و راهم را پیدا کنمچقدر 1ماه فاصله از خانواده آدمها را عوض میکندمادرم زنگ میزد کجایی حتی فاطمه اظهار دلتنگی میکرد و من در حجم تناقضات که وقتی هستم، نیستمو وقتی نیستم هستمبه مادرم هم گفتم و مثل همیشه طرف آنها را گرفت...پیانو هم که هیچی... باز ازنوبه هرحال تابستان عجیبی بودشرایطی فراهم شد که نه دکترا نه معلمی قبول نشدم...زندگی همینه راهی نو میسازم قسمت من آلمان رفتن هست... و تلاشم را آغاز میکنم چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲ ×× 23:25 ×× پارسیفال ×× من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 17:21

مدتی بود بخاطر مشغله فکری، خونه، آزمون، نتایج و... نیومدم و سرم گرمه اینستاگرام و فیلما بود...بازم نصف شبی بلندشدن که بگم بازم سرنوشت منو در دو راهی گذاشته نه دکتری و نه آزمون استخدامی قبول نشدم و حرف دلمو به استاد گفتم... اونم باوجود رتبه 1 اجازه ورود پیدا نکرد شاید قانون عوض بشه با کمک دوستش و وارد دانشگاه بشه... بازهم یاد بیماریهای گذشته ام میفتم، دنبال مدرسه ام که دو، سه روز بابچه ها باشم تا دق نکنم و امیدی در من روشن شدو...دیرتر میرم خونه... دیگه حوصله فضای مجازی رو ندارم... کاش بتونم با بچه ها ارتباط بگیرم... برنامه ی خوندن زبان دارم شاید استاد اومد و باهم رفتیم آلمان برای تحصیل... راهها در حال بررسی است و من سردر گم. من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 9:52

تا نفس دارم مینویسم و اینجا را رها نمیکنمحتی اگر آدم نماها پیام و حرف نامربوط بزنند...چه روزهای عجیبی بود 10 تا 22 مردادسرگیجه های رسیدن به تهران در داروخانه ی قلب تو درمان شدند و آزمونهای سخت را طی کردم.چقدر خوک سگ و الاغ دیدیم تا سرپناهی پیدا کردیمدادگاه را بدون حضور رهای برگزار کردم ومنتظر جوابش هستم حتما بعدش اعاده حیثیتو برنده شدن منخانه ای زیبا در خیابانی زیبا و مردی که قلبش همراه من است و فهمیدم که عشق معجزه ه استخدایا به اندازه همه ی ذرات هستی ازت سپاسگزارم که مرا با یکی از بندگان بزرگت آشنا کردی که معلم اخلاق و مهر و تاحالا در زندگیم مردی به این بزرگی ندیده ام...دلم میخواهد فقط خوشحال باشد همینسالها کنار هم زندگی کنیمامشب لباس خواستگاری را هم خریدم من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 21:43

دلم گرفتهدوست دارم بعد از اسباب کشی برم رشت!جواب دکترا هم نیومده هنوز!چقدر دیگه از تهران و آدماش حالم بهم میخوره!زندگی فقط برای تنازع بقا!حتی کتابفروشی های انقلابش!چقدر روحیه ی حساسی دارم اینو بیش از پیش فهمیدم و رنج هایی که داره برمیگرده!سعی در خودشناسی دارمیوگا، نوشتن، ورزش، سلامتی، مدیتیشن، مطالعه، کتابخانه،معنویت، یادگیری زبان، مشاوره، سفر و پیداکردن راههای دیگری برای بهبود وضعیت موجودتنها امیدم تکمیل یادگیری زبان آلمانی وتحصیل در آلمانه...خدایا چنان کن سرانجام کارتو خوشنود باشی و مارستگار... من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 21:43

بالاخره نتایج اومد و خوشحالم حرف دلم رو پس از 1سال ونیم به استاد زدم...

خوشحالم تبریز قبول نشدم و دانشگاه آزاد هستم و مطمئن هستم این راه من نیست

بالاخره حرف دلم رو زدم که امسال آلمانی بخونم و بعدش بریم...

یکشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۲ ×× 23:14 ×× پارسیفال ××

من بینظرم.......

ما را در سایت من بینظرم.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: چهارشنبه 8 شهريور 1402 ساعت: 21:43

صفحه بندی